آژیر قرمز را زده اند
برادرم شعری علیه جنگ می سراید
وخواهرم
خون ماسیده ی من روی یخچال را
درمان می کند
تانک ها را 
از کار بیندازید
نردبان ها را
در خاکریزها بکارید
وبه زنانی که در هلهله غرق می شوند
بگویید
جنگ فشارخون را بالا می برد
تا روی گلهای همیشه بهار بنویسیم
شهیدان زنده می رقصند
درباد
از پاییز فشنگ های زرد را بردار
واز سردار بپرس
دشمن درخود ما کمین کرده است
یا در این کوچه
یا میان علف هایی که زیر پایمان سبز شده اند؟
می خواهم 
از روی ماهت
لکه های سیاه را بردارم
تا تو
پوست و استخوان برنگردی 
به خانه.
زینب فرجی
زینب پاشا