چفیه

زینب فرجی

بلند داد زد : ثریا، ثریا

با دست پاجلفتی گفتم : جانم عمه رقیه ، چیزی شده ، چیزی گم کردین؟

ـ نه خودمو گم کردم واصلاً یادم نمیاد توکی هستی.

ـ گفتم مگه امکان داره بدون اینکه ضربه ای به سرتون وارد بشه فراموشی گرفته باشین.

ـ خب بیاین بنشینن اینجا ببینم چتونه. مامانم هم خونه نیست ببریمت دکتر.

عمه رقیه به خود تکانی داد ودر مبل رنگ ورو رفته ای جابه جا شد. وسایل خانه ای به آن عظمتی کهنه وزهوار درفته بودند.

دخترش سالی یک بار هم بهش سر نمی زدن.فقط من ومامانم بودیم که گاه گداری پیشش می اومدیم.

یک آن احساس کردم صدایش از ته چاه بلند می شود نه چیزی می خورد نه چیزی می نوشید. کم کم داشت از پادر می اومد.

عمه رقیه زندگی عجیبی داشت .جنگ که شد سه تا پسراش رفتن جبهه شهیدبرگشتن بعد شوهرش رفت واونم برنگشت. نمی دونم اسم اینو چی میشه گذاشت اما تقدیرعمه این بود که تنهایی زندگی کند.

صبح های خیلی زود از خواب بلند می شد پرده های اتاق را می کشید تا نوری به داخل هچوم بیاورد بعدبه سمت آشپزخانه اش می رفت وبرای خود وبچه هایش صبحانه آماده می کرد.

چه خب که گنجشک هم بیرون پنجره می خواند عمه فکر می کرد شوهر وسه فرزندش هنوز زنده اند برایشان چای می ریخت برای پسر بزرگش که عاشق مربای آلبالو بود مربا می گذاشت برای شوهرش شیرتازه می گرفت وهمینگونه زندگی رقیه می گذشت.

وقتی من به خانه شان می رفتم می گفت : ستاره ،از آسمان چرا اینقدر دوری ؟ می گفتم : عمه جان من دورنیستم ستاره های زمینی که در آسمان خانه نمی کنند.

بیا عمه جان ، بیا به هرس این گلها برسیم. طفلکی ها گناه دارند.

عمه در جوابم چیزی نمی گفت وصم وبکم مرا نگاه می کرد. در واکنش او نمی دانستم چه عکس العملی باید از خودم نشان بدهم.

یک روز که من داشتم کتاب می خواندم یک دفعه دیدم رفت سمت آیفون.

ـ علی بیرونه الان باز می کنم بیادتو.وقتی رفتم سمت  آیفون چیزی ندیدم یعنی کسی آنجا نبود.

عمه ی پیرمادرم یک گرامافون قدیمی داشت توی اتاقش وهمیشه آهنگهای قدیمی گوش می داد بعد از به اتمام رسیدن موسیقی بی کلام آن روزها مرا در آغوش می گرفت ومی گفت: ستاره من کم آوردم.

ـ نه خیر اصلا وابدا .

ـ آخه ستاره سالهاست علی ومحسن و آرش یکی شونم نمیان به خوابم. منم احساس می کنم حتماً زنده اند وجایی دارند برای خوشون چای می خورند وروضه گوش می دن...

آن لحظه به سرم زد که از آن خانه بزنم بیرون وعمه را برای مدتی تنها بگذارم نمی دانستم چکار می شود کرد ولی کاش جنگ متولد نمی شد در رحم دنیا. تا مادری به حال وروز آن زن بیچاره گرفتار شود.

توی بالکن نشسته ام ودارم به قول معروف هوایی عوض می کنم وسعی می کنم از نم نم باران لذت ببرم.

پدرم توی اتاقش نشسته ومشغول حساب رسی به کارهای شرکت است اصلاً نمی تونم سمتش برم. مادرم هم که طبق معمول توی آشپزخانه سرش  به غذا پختن گرمه.

گاهی وقتها فکر می کنم برم بمونم پیش عمه رقیه. چترم را برمی دارم بارانی ام را می پوشم ودر خیابان مشغول قدم زدن می شوم با چتر بالای سرم خیالم گل می کند حالا وهمیشه دوست داشتم وقتی باران می آید یک کبوتر روی چترم بنشیند وما دوتایی باهم پیاده روهای  شهر را گز کنیم اما حیف که این اتفاق هرگز نیافتاد.

از کوچه های باریک که گذشتم وقت اذان بود رسیدم دم درسبز رنگ عمه خانم زنگ در را چند باری فشار دادم ولی کسی در را باز  نکرد.

خیال کردم حتماً رفته نمازبخواند پس چند لجظه سرپا جلوی در منتظر ایستادم.باز خبری نشد

به همسایه ها که گفتم گفتن: مسجد نیامده.خبری نداریم.

به یکی از پسرهای همسایه که بلند قد وهیکل درشتی داشت گفتم قلاب بگیرد تامن بروم داخل حیاط.

رفتم ولی در دلم انگار داشتند رخت می شستند بوی سوختگی می آمداز پله ها بالا رفتم رسیدم به اتاق عمه که دیدم عکس ها دارند در آتش می سوزندواز تمام اتاق بوی خون می آید.

عمه سنگین بود از پله ها پایین رفتم در حیاط را بازکردم همسایه چپیدند تو یکی زنگ زد به آمبولانس.تا آمدن آمبولانس یک ساعتی طول کشید.مردی که شبیه توله سگ پشمالوبود آمد کمک من تا عمه را تکان بدهیم که درنهایت نتوانستیم...

حالا دربیمارستان بستری شده حالش بدنیست ولی به من گفته فرزندانم امشب به خوابم می آیند با همان لباس های خاکی باهمان چفیه وپلاک.

زینب فرجی   

آقای هندوانه ای
زینب فرجی
چند روزی بود که منتظر آمدنش بودیم. همیشه وقتی می آمد سرکوچه. داد می زد هندوانه تازه آوردم به شرط چاقو. گاهی وقتها بعضی همسایه ها شاکی می شدند که با صدای نکره اش مانع استراحت کردنشان می شود.
اما اون در جواب سری تکان می داد ومی گفت : مجبورم حنجره ام را پاره کنم وگرنه کسی نمیاد ازم هندونه تازه بخره.
ـ آقا ، خانم باید پول به دست بیارم اون وقت شما برای نازنین زهرای من کیف مدرسه ومانتو می خرید. من شیش تا بچه قدونیم قد دارم. تو رو خدا چطور دلتون میاد شب ها بچه ها با شکم گرسنه سر روی بالش بذارند.
ـ باشه آقا ما که نمی خواهیم مانع کارتون بشیم .فقط کمی مراعات حال مریض هارو بکنید بهتر است. این آقا که دارد حرف می زند جناب آقای مصری است مدیر ساختمان آسمان ما.
خوب شد خدمتتان معرفی شان کردم مرد با خدایی است و حلال وحرام سرش می شود.
من هم که می بینید راوی محترم هستم که گاه گداری سری به داستان این مرد هندوانه فروش خواهم زد. شما راحت باشید فعلن که تماشاگر هستم ولی اگر لازم شد می آیم جلو وخودم را قاطی بازی شماها می کنم.
داشتم می گفتم همسایه های معترض ریخته بودند سرش که ناگهان من رسیدم وجلوی فاجعه را گرفتم وهمه همسایه ها را از سر مرد بیچاره باز کردم.
فردا با آقای مصری قرار است برویم بازار وبرای دختر آقای هندوانه فروش کیف ومانتو بخریم. اسم دخترش زهرا ست من معلم مدرسه شان هستم. اندازه ی مانتوش را از مادرش گرفتم وگفتم نگران هیچ چیز نباشیدتا آمدن مهر مانتو زهرا خانم حاضر است.
تا یادم نرفته بگویم آقای مصری برادر اینجانب می باشد که خدای ناکرده نکندفکر بد کنید و مارا از ساکنان طبقه اول جهنم بدانید.
مرد هندوانه فروش هر روز سر کوچه می  آمد وطبق معمول هر روز هندوانه هایش را می فروخت. که زد یک روز از صبح تا شب پیدایش نشد. همسایه های مهربان ماهم که نگران آقای هندوانه ای بودندگفتند :چیکار کنیم که رفتند سراغ عمو سبزی فروش چون با ایشان فامیل درجه یک بودند.خلاصه سرتان را درد نیاورم عموسبزی فروش گفت: به بیماری سرطان دچار شده وچند روزی ست که خانه نشین شده اگر بخواهید می برمتان خانه شان.
در حومه ی شهر زندگی می کردند ....

اؤیود ÖYÜD = نصیحت
سونوج SONUC = نتیجه
سوره‌ج  SÜRƏC= پروسه
گؤستری  GÖSTƏRİ= نمایش
تاسار Tasar  = طرح، نقشه،لایحه
تاساریم  Tasarım = طرح، نقشه    
تاسارلاماق Tasarlamaq = طرح ریزی کردن،نقشه کشیدن   
تاسلاق  Taslaq =طرح، ماکت   
اولاسیلیق Olasılıq   = امکان      
اولاناقسیز   Olanaqsız   = غیر ممکن    
اولاناق اوستو Olanaqüstü = مافوق امکان     
اولاناق دیشی  Olanaqdışı  = ناممکن    
وارسایماق Varsaymaq    = فرض کردن   
وارساییم   Varsayım   = فرضیه  
وارسایالیم Varsayalım     = فرض کنیم   
راستلانتی Rastlantı = پیشامد، اتفاقی   
دوراخسانماق Duraxsanmaq   =مکث کردن، درنگ کردن     
اورپرمک Ürpərmək    = مو بر بدن سیخ شدن( از ترس)،چندش شدن   
اورپرتمک  Ürpətmək  = ترساندن،مو بر بدن کسی سیخ کردن  
اورپرتی  Ürpərti = چندش، خوف   
اورپشمک Ürpəşmək = مشمئز شدن، مورمور شدن     
اویقونUyqun   = مناسب
اویماقUymaq   = متابعت كردن
اویومUyum   = هماهنگی
ایچه‌رمكİçәrmәk   = در برگرفتن
اینجه‌لیكİncәlik   = ظرافت
ماراق  Maraq= علاقه، رغبت،کشش،اشتیاق،کنجکاوی
ماراقلی Maraqlı  = جالب توجه، علاقمند
ماراقجیل Maraqcıl =کنجکاو
اوغراماقUğramaq  =سوق داده شدن، متمایل شدن به، مواجه شدن
اوغراتماقUğratmaq  =سوق دادن،دچارکردن
اوغراشماقUğraşmaq  =مشغول شدن با امری،مواجه شدن


پیرمرد ونگار
زینب فرجی
96/8/16

دستهایش را دور گردنم گره کرده بود.لب هایش را می  خواست به لب هایم نزدیک تر کند که خودم را به زوراز آغوشش کنار کشیدم.
پیرمرد خرفت تازه از زن جدیدش جدا شده بود  به بهانه ی تمیز کردن اتاقش مراصدا زد که بیایم پایین  سعی کرد از ساده گی من سوءاستفاده کند.جارو را از دستم به کناری پرت کرد روسری ام را به زور باز کرد و آمد جلو آنقدر جلو که دستهایش را دور گردنم حلقه شده دیدم.
اینجا کجا بود ؟من اینجا چه کار می کردم ؟ شانس آوردم دخترش نگار زود از سرکار برگشت به خانه در را که باز کرد .پوزخندی عجیب بر صورتم نقش بست خودم را از دستهایش رها کردم
خواستم بگویم : خانم از فردا ما نمی آییم سرکار. نگار با یأس ونا امیدی به من انداخت و گفت : چرا ؟ چطور شده؟ بی احترامی که به شما نشده؟
باز لب باز کردم بگویم وقاحتی از این تمام تر که پدرتون می خواستند از من سوء استفاده ی جنسی بکنند.
اما نگفتم. یعنی زبان به کام گرفتم وباز سر حرفم ایستادم و گفتم از فردا مستخدم جدیدی برای خودتان پیدا کنید. من پشیمان شدم از کار کردن در خانه قدیمی وزهوار درفته ی شما.
ـ پس می خواهی چکار کنی؟ اگه این کار رو از دست بدی؟ شکم بچه هاتو چطور می خوای سیر کنی؟
ـ شما نگران این چیزا نباشید خدا کریمه یه  جوری همه ی کار ها رو راست وریس می کنه.
گوش می دین خانم.من از پدر شما دلخورم.
ـ می دونم عزیزم ، اما تو که می دانی پدرم حواس درست وحسابی نداره. یعنی دس خودش نیست فک می کنه تو زنشی.
ـ خانم من نمی دونم اینجا وظیفه ام چیه ؟  نمی دونم مستخدمم یا پرستار.باشه یک هفته میام تا برا خودتون کسی رو پیدا کنید.
نگار نشست روی مبل ، روسری اش را در آورد وانداخت به کناری بعد از چایی که برایش آوردم سیگاری روشن کرد وشروع کرد به دود کردن سیگار توهوا.
دلم سخت گرفته بود از پشت پنجره داشتم بیرون را نگاه می کردم حیاط به آن بزرگی خیلی وقت بود که کسی دستی به سر ورویش نکشیده بود. پدر نگار هم مات ومبهوت روی تختش دراز کشیده بود وهذیان می گفت.
نمی دانم چرا نگار واولاد دیگر آقای سرمدی هیچ توجهی  به او نمی کردند شاید مشغله کار وزندگیشان باعث شده بود سالی یک بار هم سراغی از پدر پیر وفرتوت شان نگیرند.
بعدها نگار خانم برایم تعریف کرد که پدرش چه برو بیایی  داشته است. انگار قبلا ها تاجر فرش بوده است و زندگیش همیشه بر طبق روال معمول آنها پیش رفته است. اما آنروزکه  نگار به دنیامادرش هم از دست رفت بعد از آن آقای سرمدی ورشکست شده و نمی توانست حتی از پس مشکلات زندگی خودش بربیاید.
زندگی  بازی های عجیبی دارد یکی را از تخت به زیر می کشد یکی را از زیر به روی تخت می آورد. نمی دانم راست می گویم یا غلط فقط می نویسم می نویسم شاید کمی حال وهوایم عوض شود .
شما این ها را بگذارید به حساب بی  خیالی. راستش من به کفترها خیلی علاقه دارم هرشب وقتی مستخدممان  می رود.می روم بالای پشت بام وبه کفترهایم سری می زنم. ببخشید یادم رفت خودم را به شما معرفی کنم من نگارم دختر آقای سرمدی.
بگذارید برایتان از قتلی که دیشب من خانه نبودم و اتفاق افتاد حرف بزنم من سرکارم بود و داشتم حساب وکتاب می کردم .کار من حسابداری ست .پلیس ها اول به مستخدم ما مظنون شدند بعد به تحقیقاتشان ادامه دادندوبعد ولش کردندآخر راستش رابخواهید مقتول پدر من بود که چاقو را در شکمش با بی رحمی تمام فرو کرده بودند.
حیف از پدرم و حیف از این خانه ای که برای ما جا گذاشت.(پلیس ها همچنان به سرنخ های جدیدی رسیده بودند) ومن در غم از دست دادن پدرم عزادار بودم .
گوش تان را بیاورید جلو ( دوست داریدبدانید پدرم را چه کسی کشت ؟ واز درخت حیاط آویزانش کرد؟) به کسی نگید ولی من کشتم به کمک همسرم دیگر از دستش کلافه شده بودم ما هم که وضع مالی خوبی  نداشتیم  یک روز بخصوص این تصمیم را گرفتیم.پلیس نمی داند شماهم به کسی که نمی گید؟
پدرم خسیس هم بود ، بیرون هم نمی رفت از گشت وگذار خوشش نمی آمد مستخدم همه خانه را که برق انداخت ناگهان آیفون به صدا درآمد ومن دیدم پلیس های نیروی انتظامی هستند.
از این کار شما خوشم نیامد اگر شما به پلیس ها گفته باشید خیلی کار وقیحی انجام دادید مراقب خودتان باشید.
مستخدم چای آورد وپلیس ها نشستن به حرف زدن و به هیچی رودربایستی گفتن شما بازداشتید به جرم قتل.
حالا من زندانم و دارم آب خنک می خورم لطفا به بچه هایم رسیدگی کنید اگرچه خواهر وبرادرم سراغی ازما نخواهند گرفت.کاش الان برف می بارید ومن توی برف ها بازی می کردم یا باران می آمد زیر باران می رفتم یا مثل کبک سرم را می کردم زیر برف تا کسی نگوید نگار دیوانه شاخ در آورده است.

نام داستان :ترانه                                                                                                                                             زمان به سرعت در حال گذر بود ومن اصلاً نمی فهمیدم درپشت این پنجره ها باران می آید یا برگ های درختان پاییزی در حال ریزش است شاید به نظرتان این صحنه از داستان من کلاً کلیشه ای باشد وشما حالتان از این یک تکه بهم بخورد راستش به شما مخاطب عزیز قول می دهم بعد از بیرون آمدن از این زندان که به جرم مهریه انداختنم این تو یک صحنه ای بسیار متفاوت وجالب برایتان بسازم راستش من اسم این را می گذارم نوعی آزادی. آره خوب داشتم می گفتم زنم بعد از این که مهریه اش را گذاشت اجرا . 

توانست با وکیلی که گرفته بود.مرا بیندازد پشت میله های زندان. آخر از کجا می آوردم آن همه سکه را. مهرش 1350 تا سکه بهار آزادی بود. در زندان آدم فقط دغدغۀ آزادی را دارد اگر آزاد باشد دلش می خواهد اطرافیانش چند ساعت تنهایش بگذارند نمی دانم این چه حکمتی ست.  

من کارگر سادۀ کارگاه فرش بافی محلۀ خودمان بودم حقوقم بخور نمیر بود زنم از یک طبقه ی اجتماعی مرفه ،می توانست پایش را از گلیم اش فراتر بگذارد اما من حسام باید گره هی پشت گره می انداختم و در تار و پود فرش های کارگاه زندگی می کرد. اوایل زندگی خوبی داشتیم زنم قول داده بود که تجملات اصلاً برایش مهم نیست. ومهم انسانیت است راستش حالا که دارم فکرش را می کنم چه زود گول ظاهرش را خوردم وعاشقش شدم.  

اما رفته رفته با ورود دوستان جورواجور افسانه به زندگی روابط ما روز به  روز سردتر وسردتر می شدیک روز بعد از ظهر یک دوستش می آمد می گفت :افسانه این مبل ها خیلی وقته که از مد افتاده و از رده خارج شده مانده بودم بگویم چه طور مبل از رده خارج می شود اما نگفتم و از عصبانیت زدم زیر خنده.  افسانه گفت : هی حسام چرا می خندی راس می گه باید هرچه زودتر مبل ها رو عوض کنی وگرنه آبروم پیش دوستام از بین می ره. آن روز چیزی نگفتم و گذاشتم بعد از رفتن مهمان چیزی به افسانه بگویم اما او زود رفت خوابید وحتی به این اشاره کرد که ظرف های کثیف را من جمع کرده وبشورم.  

فردای آنروز من صبح زود از خواب بیدار شدم باید می رفتم سرکار اما افسانه هنوز خواب بود صبحانه ام را که خوردم از خانه زدم بیرون. توی کارگاه مدام فکرم مشغول زندگی درهم وبرهم خودم بود که اوستا گفت : حواست کجاست ؟ چرا به یک نقطه زل زدی. ومن از آن روز به بعدفهمیدم باید با زنم مقابله کنم یک روز نشسته بود جلوی تلویزیون وداشتم فیلم نگاه می کردم از آشپزخانه آمد جلوی من و گفت : پرده ها را عوض کن. من نکردم گفتم : این پرده ها مگر چه اشکالی دارند... زندگی ام بر وفق مرادم پیش نمی رفت رفته رفته همه چیز عوض شد.  

دیگر افسانه آن افسانه ی سابق نبود.نمی دانم چه اشکالی در رفتار من دیده بود که رفت خانه ی باباش وبرگه ی احضاریه آمد دم در خانه. صدای موسیقی از این کافه ی  روبرویی می آید از پنجره می بینم که یک مرد گل به دست پشت یک میز دو نفره نشسته ومنتظر زنی ست که همین الان وارد می شود وبعد از کلی معذرت خواهی می گوید : ترافیک سنگین بوده راستش من حرف هایشان را نمی شنیدم اما آن روز که برگه ی احضاریه آمد من آنها را می دیدم خودم با زبان خودم داشتم ترجمه می کردم .  

از کار بیکار شده بودم وبخاطر نداشتن مهریه اینجا در این زندان داشتم آب خنک نوش جان می کردم. نمی دانم هر کار می کنم ترانه کوچولوی بابا از یادم نمی رود امیدوارم یک روز بتوانم حتی شده از دور ببینمش به مهدکودک ببرمش . حرف بزنم باهاش. نمی دانم چند سال باید این جا باشم این جا که اصلاً به آدم خوش نمی گذرد. هی با خودم کلنجار می روم روی دیوار نقاشی می کشم چون افتاده ام انفرادی آخر بایک نفر سر یک چیز بیخودی دعوام شد.                                                          زینب فرجی

نام داستان : کارواش                                        زینب فرجی

اسمش رضابود و توی یک کارواش کار می کرد و اموراتش خیلی سخت می گذشت طوری که گاهی وقتها اصلاً پولش نمی رسید به سینما یا کافه ای که دوستانش برای خوشگذرانی می رفتند برود. توی دانشگاه ریاضیات می خواند ومجبور بود برای درآوردن شهریه کار کند خواهرش نرگس در مقطع دبیرستان درس می خواند و پدر نداشت و باید به برادرش اکتفا می کردیک روز توی کارواش نزدیک های ظهر بود وقتی داشت ماشین مدل بالای یک خانم متشخص را می شست با صحنه ی عجیبی روبرو شد وقتی صندوق عقب ماشین را باز کرد با یک پیراهن خونی روبرو شد اولش ترسید اما بعد به خودش تلقین کرد که اصلاً به او هیچ ربطی ندارد بنابراین صندوق عقب ماشین را بست و شروع به ادامه ی کارش کرد. اسم این خانم متشخص زهره صمدی بود که یک کارخانه ی بزرگ توی اطراف شهر داشت کم کم داشت پای این خانم به داستان باز می شد رضا بعد از شستن ماشین خانم سوارشدن او را به ماشینش در هنگام دور شدن دید ولی نمی دانم چرا بعدها باز خانم زهره صمدی به کارواش آقا مصطفی خدابیامرز آمد از قرار این خانم با صاحب کارواش رابطه ی عاشقانه ای برقرار کرده بود رضا هم هر وقت ماشین فرد پولداری را می شست دوست داشت یک لحظه جای آن فرد بود بنابراین چشم هایش را می بست و خودش را جای آن شخص می گذاشت مثلاً یک بار یک دندان پزشک آمده بود به کارواش که موقع رفتن انعام خوبی هم به رضا داد همینجور در خیال بود که صاحب کارش آمد جلو با دستش آرام زد به شانه اش گفت : رضا کجایی؟

رضا چشماشو که باز کرد گفت رفته بودم بیمارستان به مریضام برسم. ـ کدوم مریض ؟ ـ کدوم بیمارستان؟ ـ هیچی آقا .ـ بهتره سرت به کار خودت باشه وگرنه کارت را ازدست خواهی داد. ـ آقا بببخشید می ترسم این خیالات کار دستم بدهد. راستی از خانم صمدی چه خبر ؟ ـ پسر گفتم سرت به کارخودت باشه. رضا دیگر حرفی نزد و این گفتگو در همینجا به پایان رسید اما بعد از آن که سر ساعت 18 به خانه رسید دید خواهرش نرگس نشسته ودارد گریه می کند آمد جلو وگفت چرا داری گریه می کنی من طاقت اشک های تو رو ندارم خواهر ؟ ـ بابا باز رفته سمت مواد مخدر وحالا رفته بیرون مواد برای خودش جور کند. کاش مامان زنده بود. ـ زنده بود که چیکار می کرد با ما در بدبختی شریک می شد. ـ من که نمردم . من هستم زیاد فکر وخیال نکن. نرگس بلند می شود به سمت آشپزخانه می رود وشروع به درست کردن غذایی هرچند مختصر می کند. اما هنگام خوردن غذا ، هیچ خوراکی از گلوی آنان پایین نمی رود. واین می شود که نرگس دل ودماغ درس خواندن را پیدا نمی کند. فردا صبح رضا از خواب بلند شده در حیاط را باز کرده وبیرون می رود. در میانه ی راه به دقت تمام آدمها را می پایید وچشم به رهگذری که می دوزد چهره ی خانم صمدی جلوی چشمانش ظاهر می شود به کارواش که می رسد صدای دعوای زن ومردی را از توی دفتر می شنود بقیه ی کارگران رفته اند برای صبحانه به سمت دفتر رفته گوش هایش را تیز می کند ودر این میانه میشوند که صاحبکارش با همدستی زنش یعنی خانم صمدی نابرادری خانم را می کشند تا صاحب ملک واملاک شوند و در اینجا می فهمد که آن پیراهن خونی مال آن بنده خدا بوده است. رضا دیگر امیدی به آمدن پدرش ندارد شب که به خانه می رود می بیند باز نرگس تنها گوشه ای نشسته و گریه می کند. نرگس روبه رضا می گوید بابا دیگه برنگشته خونه... رضا در میانه ی کار به کلاسهای درسش می رسد و وقتی به پلیس می رسد می گوید: آقا ما از همه چیز بی خبریم.

نام داستان : خاله خان باجی

زینب فرجی

دارم به هوای اتاق عادت می کنم همه جا تاریک و نم دار است به نظرم باید کاری بکنم که از این وضعیت خارج بشوم.

مادرم توی آشپزخانه دارد با قابلمه ها ور می رود وهی به من گیر می دهد که چرا چپیده ام توی اتاقم و از آن تو بیرون نمی آیم.

دلم می خواهد به سمت قفسه ی کتاب هایم بروم ویکی از کتاب های مورد علاقه ام را که هدیه ی باباست بردارم وبخوانم اما حوصله اش نیست .بهتر می بینم بنشینم روی تخت بعد سرم را بچرخانم وبه پنجره ی اتاقم زل بزنم و مدام هی فکرهای جور واجور را در ذهنم حلاجی کنم.

چشم هایم را یک لحظه می بندم تصویر خاله ام که دارد زنی را که از توی سطل زباله محله ی مان چیزی برمی دارد برای خودش مسخره می کند، جلوی چشم هام می آید نمی دانم این وسط من چرا باید ناراحت شوم.

دلم می خواست می توانست کمکش کنم تا هر روزش عید باشد برای خودش وهفت تا بچه اش.

تصمیم گرفتم این بار که برای خریدن نان به نانوایی می روم تمام پولی را که دارم به آن زن بیچاره بدهم شاید کمی آرام شوم.

صدای زنگ تلفن مرا از عالم هپروت در می آورد سراسیمه گوشی را برمی دارم خاله خان باجی ست (این اسم را خودم برای خاله ام انتخاب کردم) چون همش مثل خواهرزاده اش در عالم هپروت سیر می کند.

ـ خواهرم خانه است نگار ؟

ـ سلام آره توی آشپزخانه دارد با شیر ظرف شویی ور می رود تا درستش کند حالا کاری داشتین ؟

ـ نه دخترم ، کاری که نداشتم فقط خواستم بگم دارن برای اون زن که سرش همش توی سطل آشغاله ، دخترش می خواهد عروس بشه باید برایش جهیزیه تهیه کنیم.

دارم شاخ در می آورم یعنی خاله خان باجی من اهل کار خیر باشد ومن ندانم.

با بی میلی می گویم باشه عیب نداره می گم بهش.

بعد خداحافظی گوشی رو می گذارم ومی روم سمت آشپزخانه. بوی قورمه سبزی همه جا رابرداشته .مامانم با پوزخندی عجیب می پرسد : کی بود می گم خاله خان باجی

ـ چیکارداشت ؟

ـ می خواست برای اون زن که هفت تا بچه داره و شوهر نداره جهیزیه جمع کنند برای دخترش.

ـ می خواست ماهم کمک کنیم آره ؟

ـ آره می خواست کمک کنیم فقط خودش مونده بود کمک کنه به کی بگه .بعد این ماجرا رو چه جوری برای زنهای همسایه تعریف کنه.

بیرون هوا ابری ست دوست دارم باران ببارد ، برف بیاید و زمین یک آب خوش از گلویش پایین برود.اما مگر زمین آب می خورد. دارم چرت وپرت می بافم. بهتره برم پیش سارا.

سارا دختر همسایه بغلی ماست وهمینکه شاگرد زرنگ کلاس ما. دختر فوق العاده مهربانی ست وقتی می روم پیشش در کنارش آرامش می گیرم.

خاله خان باجی سر ظهر یک سری به ما می زند با وروجکش اهورا . مادرم از دیدنشان خوشحال می شود اما من نه. بابا علاقه ی چندانی به دیدن خاله خان باجی ندارد اما مجبور است تحملش کند.

خاله خان باجی می گوید : ثریا جان من با خودم کشمکش دارم که به اون زن کمک کنم یا نکنم.

ـ چه بدانم آبجی ، پای تلفن به نگار گفته بودی که می خوای کمک کنی .حالاچی شده ؟

ـ چیزی نشده فقط حیف پول هام نیست که حیف ومیل بشه.

ـ باشه پس کمک نکن.

ـ نه بایدتا می تونم یه چیزی بدم در راه رضای خدا که لااقل بگن خاله خان باجی فرد خیری هستش.

ـ چه بدونم آبجی هرطور خودت صلاح می دونی.

اهورا رفته روی کاناپه ومدام بالا وپایین می پرد. مادرم بهش می گه وروجک فسقلی بس کن سرم رفت چقدر سر وصدا می کنی.

اما گوش اهورا به این حرف ها بدهکار نیست که نیست باز به کار خودش ادامه می دهد.

این وسط نمی دانم من چه گناهی کردم که باید سر وصدای این وروجک را تحمل کنم. ناسلامتی فردا امتحان جغرافی دارم.

موقع ناهار خاله خان باجی سرصحبت را بازمی کند که وقتی دیدم اون زن بیچاره از جلوی نانوایی سرشو کرده تو سطل زباله دلم به رحم اومد خواستم کمکش کنم.

اهورا دارد با بشقاب غذایش بازی بازی می کند. نه می گذارد دیگران چیزی بخورند نه خودش چیزی نوش جان کند.

ـ تصمیم خوبی گرفتی پس هرچی ازدستت برمی آید مضایقه نکن باشه آبجی جان.

ـ چشم، بذار ببینم چی می شه

بیرون از پنجره دارد باران می بارد...

دیوانه ها ترس برشان داشته بود

که چگونه می توانند از تو

خمیر یک عمر بازی سردرگمی را درست کنند

بعد مثل توپ اتل متل

غلت بدهند زیر میز

تو دوستم نداشته باش

بگذار

تا ابد که می توانم سیگار پشت سیگار بکشم

وخالی کنم خودم را

میان جمعیتی عجیب وغریب،

مبادا کسی آنها را

از روی تخت بیندازند پایین

زنجیرهاشان را پاره کنند

وخورشید را به سمت دیگری هدایت بدهند

غروب زیباست

با یک چراغ

تمام شهر را می گردم

وبه کودکان گرسنه ی آفریقا

کمی لبخند محبت آمیز تحویل می دهم

عادت می کنیم به هم

بعد از یک خداحافظی طولانی

وسط خیابان،

نکند روزی برسد که

من روی صحنه

نابینائی ام را تمرین کنم

بعد عصا به دست

کودکی ام را بنشانم جلوی فرمان راننده

تا هرچقدر دلش می خواهد

افسار این زندگی را

در دست هاش محکم نگه دارد

وپیش براند

اینجا در میدان شهر

خاک می خورم

مبادا چیزی از بزرگی ام کم شود.

زینب فرجی

30 اردیبهشت 1396

مراغه

بعداز چند ساعت لب به غذا نزدن از جایش بلند شد واز اتاق بیرون رفت و خودش را به سمت یخچال رساند در یخچال را بازکرد جز بطری آب چیزی درون یخچال نبود شکمش به قاروغور افتاد. دلش یک غذای درست وحسابی می خواست بطری را سر کشید بعد در یخچال را بست دستی به موهای ژولیده اش کشید و آمد نشست روی کاناپه خیلی وقت بود که دست به کنترل تلویزیون نزده بود بعد از روشن کردن تلویزیون. هی کانال ها را عوض می کرد بعد حوصله اش سر رفت و آن را خاموش کرد. باید مردم را می خنداند سرصحنه اما دیگر دست ودلش به کار نمی رفت هی با خودش کشمکش داشت که چرا خودش خنده اش نمی گیرد اما مجبور است مردم را سر صحنه بخنداند. امروز از دکتر روان پزشک وقت گرفته بود می خواست برود ومشکلش را با پزشک در میان بگذارد. باران در حال باریدن بود. مدتها بود تنها زندگی می کرد وبه سختی روز گار می گذراند. ساعت مچی اش را از روی دستش بازکرد آن را روی میز گذاشت وبعد رفت سمت حمام تا خب به خودش برسد. ساعت 7 عصر برنامه اش روی صحنه می رفت وساعت 5 بعد از ظهر باید پیش دکتر می رفت. وقتی با موهای ژولیده وصورت اصلاح نکرده وارد مطب دکتر شد. دکتر پرده ها را کنار زد بعد نشست کنار دست احسان . احسان گفت راستش آقای دکتر من حوصله ی اصلاح کردن نداشتم بنابراین فقط یک دوش خشک وخالی گرفتم و آمدم نزد شما. بعد از کلی حرف زدن و درد ودل کردن دکتر گفت یک کمدی شاد چند روزی است روی صحنه رفته در نزدیکی های خانه تان .چرا از این فرصت برای شادی و سرحال شدن خودت نمی کنی. احسان که داشت شاخ در می آورد . من من کنان گفت : کمدی دکتر مؤدبانه گفت : آره جانم . احسان توک زبانش بود که بگوید آن دلقکی که دیگران را می خنداند اوست. اما خودش از زندگی اش راضی نیست و نمی خندد. این حرف را که از ذهنش گذاشت آخر گفتگوشان به دکتر گفت . حالا کمی آرام تر به نظر می رسید کاش آن دروغ را به زنش که با زن دیگری تا حالا ازدواج نکرده است نمی گفت.. احسان در عذاب بود و روی صحنه همه مردم را با خل بازی می خنداند. امشب با خیال راحت سرش را روی بالش گذاشت و خوابش برد. زینب فرجی

- سوابق مدیریتی ، علمی ، اجتماعی و سیاسی ایشان؟


- زمینه کاری ایشان در شورای شهر چه خواهد بود؟(جهت تطبیق کارایی وی با وظایف شورا)


- نگرش کلی وی نسبت به شورای شهر و میزان کارکرد آن؟ (که سطح نگاه وی تعیین و مشخص شود آیا شورای شهر را شورای شهرداری می داند یا وسیع تر)


- آسیبهای جدی مد نظر وی در فضای فعلی شهر؟(جهت تعیین میزان شناخت وی و سطح نگاه او به مسائل شهر)


- راهبردها و راهکارهای پیشنهادی برای بهبود وضع موجود؟ (کلی یا در حیطه تخصصی خود)


- اولویتهای کاری و موضوعات پراهمیت شواری شهر در صورت ورود وی ؟ (که نگرش کلان یا جزیی و نوع ارزش گذاری وی را مشخص می کند)


- مشکلات مناطق محروم و راهکارهای اصلاح و بهبود آنها ؟


 - راهکارهای افزایش مشارکت مردم در تصمیم سازی، اجرا و نظارت بر امور؟


- نقد وضع موجود و شورای فعلی و قبلی ؟


 - نوع نگرش به احزاب و گروههای مختلف و میزان همکاری با آنها؟


 - راهکارهای رفع فساد از بدنه فسادخیز شهرداری؟ (تعیین میزان نگرش سیستمی یا جزئی)


-  سطح زندگی شخصی از نظر اقتصادی و مقدار و محال تامین منابع مالی تبلیغاتی؟


- راهکارهای جذب و ایجاد منابع مالی جدید برای شهرداری ها؟

 

- پرسش از مساله حاشیه نشینی و راهکارهای ساماندهی آن؟