<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> گنجشکی که خانه ندارد  </title>
<link>https://zeinabfaraji.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 26 Dec 2017 16:50:52 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://zeinabfaraji.blogfa.com/post/259</link>
<description>چفیه زینب فرجی بلند داد زد : ثریا، ثریا با دست پاجلفتی گفتم : جانم عمه رقیه ، چیزی شده ، چیزی گم کردین؟ ـ نه خودمو گم کردم واصلاً یادم نمیاد توکی هستی. ـ گفتم مگه امکان داره بدون اینکه ضربه ای به سرتون وارد بشه فراموشی گرفته باشین. ـ خب بیاین بنشینن اینجا ببینم چتونه. مامانم هم خونه نیست ببریمت دکتر. عمه رقیه به خود تکانی داد ودر مبل رنگ ورو رفته ای جابه جا شد. وسایل خانه ای به آن عظمتی کهنه وزهوار درفته بودند.</description>
<pubDate>Tue, 26 Dec 2017 16:50:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>zeinabfaraji</dc:creator>
<guid>zeinabfaraji.blogfa.com/post/259</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://zeinabfaraji.blogfa.com/post/258</link>
<description>آقای هندوانه ای زینب فرجی چند روزی بود که منتظر آمدنش بودیم. همیشه وقتی می آمد سرکوچه. داد می زد هندوانه تازه آوردم به شرط چاقو. گاهی وقتها بعضی همسایه ها شاکی می شدند که با صدای نکره اش مانع استراحت کردنشان می شود. اما اون در جواب سری تکان می داد ومی گفت : مجبورم حنجره ام را پاره کنم وگرنه کسی نمیاد ازم هندونه تازه بخره. ـ آقا ، خانم باید پول به دست بیارم اون وقت شما برای نازنین زهرای من کیف مدرسه ومانتو می خرید.</description>
<pubDate>Wed, 29 Nov 2017 07:32:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>zeinabfaraji</dc:creator>
<guid>zeinabfaraji.blogfa.com/post/258</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://zeinabfaraji.blogfa.com/post/257</link>
<description>اؤیود ÖYÜD = نصیحت سونوج SONUC = نتیجه سوره‌ج SÜRƏC= پروسه گؤستری GÖSTƏRİ= نمایش تاسار Tasar = طرح، نقشه،لایحه تاساریم Tasarım = طرح، نقشه تاسارلاماق Tasarlamaq = طرح ریزی کردن،نقشه کشیدن تاسلاق Taslaq =طرح، ماکت اولاسیلیق Olasılıq = امکان اولاناقسیز Olanaqsız = غیر ممکن اولاناق اوستو Olanaqüstü = مافوق امکان اولاناق دیشی Olanaqdışı = ناممکن وارسایماق Varsaymaq = فرض کردن وارساییم Varsayım = فرضیه وارسایالیم Varsayalım = فرض کنیم راستلانتی Rastlantı =</description>
<pubDate>Mon, 20 Nov 2017 09:16:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>zeinabfaraji</dc:creator>
<guid>zeinabfaraji.blogfa.com/post/257</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://zeinabfaraji.blogfa.com/post/256</link>
<description>پیرمرد ونگار زینب فرجی 96/8/16 دستهایش را دور گردنم گره کرده بود.لب هایش را می خواست به لب هایم نزدیک تر کند که خودم را به زوراز آغوشش کنار کشیدم. پیرمرد خرفت تازه از زن جدیدش جدا شده بود به بهانه ی تمیز کردن اتاقش مراصدا زد که بیایم پایین سعی کرد از ساده گی من سوءاستفاده کند.جارو را از دستم به کناری پرت کرد روسری ام را به زور باز کرد و آمد جلو آنقدر جلو که دستهایش را دور گردنم حلقه شده دیدم. اینجا کجا بود ؟من اینجا چه کار می کردم ؟ شانس آوردم دخترش نگار</description>
<pubDate>Tue, 07 Nov 2017 16:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zeinabfaraji</dc:creator>
<guid>zeinabfaraji.blogfa.com/post/256</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://zeinabfaraji.blogfa.com/post/255</link>
<description>نام داستان :ترانه زمان به سرعت در حال گذر بود ومن اصلاً نمی فهمیدم درپشت این پنجره ها باران می آید یا برگ های درختان پاییزی در حال ریزش است شاید به نظرتان این صحنه از داستان من کلاً کلیشه ای باشد وشما حالتان از این یک تکه بهم بخورد راستش به شما مخاطب عزیز قول می دهم بعد از بیرون آمدن از این زندان که به جرم مهریه انداختنم این تو یک صحنه ای بسیار متفاوت وجالب برایتان بسازم راستش من اسم این را می گذارم نوعی آزادی.</description>
<pubDate>Wed, 26 Jul 2017 12:01:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>zeinabfaraji</dc:creator>
<guid>zeinabfaraji.blogfa.com/post/255</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://zeinabfaraji.blogfa.com/post/254</link>
<description>نام داستان : کارواش زینب فرجی اسمش رضابود و توی یک کارواش کار می کرد و اموراتش خیلی سخت می گذشت طوری که گاهی وقتها اصلاً پولش نمی رسید به سینما یا کافه ای که دوستانش برای خوشگذرانی می رفتند برود. توی دانشگاه ریاضیات می خواند ومجبور بود برای درآوردن شهریه کار کند خواهرش نرگس در مقطع دبیرستان درس می خواند و پدر نداشت و باید به برادرش اکتفا می کردیک روز توی کارواش نزدیک های ظهر بود وقتی داشت ماشین مدل بالای یک خانم متشخص را می شست با صحنه ی عجیبی روبرو شد</description>
<pubDate>Wed, 19 Jul 2017 11:02:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>zeinabfaraji</dc:creator>
<guid>zeinabfaraji.blogfa.com/post/254</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://zeinabfaraji.blogfa.com/post/253</link>
<description>نام داستان : خاله خان باجی زینب فرجی دارم به هوای اتاق عادت می کنم همه جا تاریک و نم دار است به نظرم باید کاری بکنم که از این وضعیت خارج بشوم. مادرم توی آشپزخانه دارد با قابلمه ها ور می رود وهی به من گیر می دهد که چرا چپیده ام توی اتاقم و از آن تو بیرون نمی آیم. دلم می خواهد به سمت قفسه ی کتاب هایم بروم ویکی از کتاب های مورد علاقه ام را که هدیه ی باباست بردارم وبخوانم اما حوصله اش نیست .بهتر می بینم بنشینم روی تخت بعد سرم را بچرخانم وبه پنجره ی اتاقم زل</description>
<pubDate>Mon, 10 Jul 2017 13:08:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>zeinabfaraji</dc:creator>
<guid>zeinabfaraji.blogfa.com/post/253</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://zeinabfaraji.blogfa.com/post/252</link>
<description>دیوانه ها ترس برشان داشته بود که چگونه می توانند از تو خمیر یک عمر بازی سردرگمی را درست کنند بعد مثل توپ اتل متل غلت بدهند زیر میز تو دوستم نداشته باش بگذار تا ابد که می توانم سیگار پشت سیگار بکشم وخالی کنم خودم را میان جمعیتی عجیب وغریب، مبادا کسی آنها را از روی تخت بیندازند پایین زنجیرهاشان را پاره کنند وخورشید را به سمت دیگری هدایت بدهند غروب زیباست با یک چراغ تمام شهر را می گردم وبه کودکان گرسنه ی آفریقا کمی لبخند محبت آمیز تحویل می دهم عادت می کنیم به</description>
<pubDate>Sat, 20 May 2017 07:57:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>zeinabfaraji</dc:creator>
<guid>zeinabfaraji.blogfa.com/post/252</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://zeinabfaraji.blogfa.com/post/251</link>
<description>بعداز چند ساعت لب به غذا نزدن از جایش بلند شد واز اتاق بیرون رفت و خودش را به سمت یخچال رساند در یخچال را بازکرد جز بطری آب چیزی درون یخچال نبود شکمش به قاروغور افتاد. دلش یک غذای درست وحسابی می خواست بطری را سر کشید بعد در یخچال را بست دستی به موهای ژولیده اش کشید و آمد نشست روی کاناپه خیلی وقت بود که دست به کنترل تلویزیون نزده بود بعد از روشن کردن تلویزیون. هی کانال ها را عوض می کرد بعد حوصله اش سر رفت و آن را خاموش کرد.</description>
<pubDate>Fri, 12 May 2017 16:15:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>zeinabfaraji</dc:creator>
<guid>zeinabfaraji.blogfa.com/post/251</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://zeinabfaraji.blogfa.com/post/250</link>
<description>- سوابق مدیریتی ، علمی ، اجتماعی و سیاسی ایشان؟ - زمینه کاری ایشان در شورای شهر چه خواهد بود؟(جهت تطبیق کارایی وی با وظایف شورا) - نگرش کلی وی نسبت به شورای شهر و میزان کارکرد آن؟ (که سطح نگاه وی تعیین و مشخص شود آیا شورای شهر را شورای شهرداری می داند یا وسیع تر) - آسیبهای جدی مد نظر وی در فضای فعلی شهر؟(جهت تعیین میزان شناخت وی و سطح نگاه او به مسائل شهر) - راهبردها و راهکارهای پیشنهادی برای بهبود وضع موجود؟ (کلی یا در حیطه تخصصی خود) - اولویتهای کاری و</description>
<pubDate>Tue, 02 May 2017 05:37:27 +0330</pubDate>
<dc:creator>zeinabfaraji</dc:creator>
<guid>zeinabfaraji.blogfa.com/post/250</guid>
</item>
</channel>
</rss>
