درآرزوی حرف های شیرینت
به دشت هاپروازکردم/
به رستوران تازه ای که غذایی معمولی داشت/
باآدم هایی معمولی/
هواپیمابه موقع به زمین نشست/
عزیزم
شناسنامه ام
پیربه رختخواب اش برمی گردد/
شایدآسمان را
برای خواب هایم کرایه کرده باشند/
درشب خریدیک عروسک/
یک ماهتاب/
روی دریا/
پیش جنگل نشاندنم/
دراعصابم راه برو/
شایعه شده است/
من ملکه کندوی بی خبری های توام/
یواش یواش
قدم/
قدم
بزن/
انگارکه قندی رادردلم آب کرده باشی.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 23:5  توسط زینب فرجی  | 

دراین تاریخ
چاقویی درقلب یک درخت فرومی رود
مثل فرورفتن عشق
درجهنم دره ای به نام زندگی
خاری درقلب کوچکت میکارم...
بدون آنکه فهمیده باشی
سیبی درجغرافیای تن ات اتفاق افتاده
قهوه می خورم
به سلامتی اشک هایی که...
تمام کن تابستان را
سرمای وجودت دراین باغ خانه کرده
من باتوبهشت هم نمی آیم
سفر
ادامه ی یک رویای خسته کننده نیست
موهایی لای شاخه هاگیرکرده
مراقب باشید
تردید
عمرآدم هاراکاهش می دهد
حتی اگر
زن مبارزآشپزخانه خودتان باشید.
زینب فرجی
+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر 1393ساعت 13:18  توسط زینب فرجی  | 

مثل یک زن وحشی
 
روی طناب سکون توراه می روم

 وگازمی زنم

 خرگوشی هایی راکه ازکلاهم بیرون آوردم

 زنگ درهارابزن

 وفرارکن

 لطفن شعبده هاتان را کناربگذارید

 ماکنارمی آییم

 باپرده هایی که صورت ماه رانپوشانده اند

 لبخنداین روزهاشنیدنی  نیست

چای می خورم

 وروی صحنه به فکربازی کردن

 بااحساساتی هستم

 که سرمی رود

 سرازیرمی شوددرخانه

 مثل یک مردوحشی

 لباس بپوش

 که جنگل من همین باغچه پیراهن توست

 روی اجاق

 پیش چاقوها

 دستم رامی برم

 وغذای امروزبه نظرت کمی شورمی زند.

زینب فرجی
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 0:2  توسط زینب فرجی  | 

یادم بینداز
دستم به ستاره ها
به خدانمی رسد
دستمالی بردار
وشیشه این ماشین راپاک کن
سرمان را
آنقدرزیربرف کردیم
که دیگروقتی برای مردن نداریم
پایی که کفش نداشته باشد...
صدایتان رادرنیاورید
رفتم
برای پسرم که بال دارد...
کلاه خریدم
وبرای خودم که آدم نیستم...
دهانمان بوی شیرمی دهد
ازخواب بلندشو
تلفن رابردار
وبه باغ وحشی که شیرهایش راگم کرده
بگو
به دادمان برسند
که ازسرمایخ کردیم.
زینب فرجی
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 17:42  توسط زینب فرجی  | 

خانه دروغ می گوید

آلودگی هوا

اتاق رامریض کرده

ای به بیداری...

نکند

زمین را

آهن ربای دلهاکرده ای

که گنجشک ها

اززندان بیرون نیایند

وسیگاربکشند.

سلام کن

باچندآفتابگردان

جاده ی پرپیچ وخم این روزگارشدم

درآسمان صبرم دیوارهارا

رنگ بزن

نرقص روی مبل

کویراحساس تشنگی میکنددرتلوزیون

صدای مرا

به فردابکوب

غرق می شوم روی تخت

وزندگی

برایت گران تمام می شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 15:21  توسط زینب فرجی  | 

سزاوارنیست

جنگل روی کره جغرافیاساکن نباشد

رودبه دریابریزد

ونیمه خالی لیوان پر شود

ازدروغ وستاره

ببین

صندلی دم درمی شکند

من جای هردلتنگی گلی مهربان می کارم

تو

شمشیربزن به سینه ام

خوشحال ترمی شوم

عقاب باش و

بالاترازآرزوهایت فکرکن

آسمان درکتاب های درسی من

سمی شده است

اگرفردابه هردلیلی بهانه آوردی

که شعروجودندارد

ازسقوط کردن لذت ببر

ورویای تاخورده را

درجیب چپ ات بگذار

نقشه ای که...

امشب خطرازبیخ گوشمان می گذرد

چرا

من باهیچ قرصی

خواب نمی بینم؟

عروس شهرهفت رنگت شدن

دل شیرمی خواهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 16:26  توسط زینب فرجی  | 

تو
درپنهان ترین گوشه عکس

غروب کن
من

روی صندلی چرخدارمی نشینم

امیدقایقی ست

که تنهایی

من وتورا

به دل دریامی فرستد

کاش دراین قاب عکس کهنه هرگزپیرنمی شدیم

گیتارت موج دارد

بزن

این بیداری آلزایمرگرفته

خوابم کن

و

تاصخره های ساحل سیگاربکش

که دراین دودشدن ها

بهم ربط پیداکنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 15:6  توسط زینب فرجی  | 

من آبستن یک جهنم سردم ازتو

وقتی ازخواب بیدارشدم

گفتی:

چیزی به نیمه دوم باقی نمانده است

بازی ماکابوس وحشتناکی بود

که آن رابه

یک رابطه عاشقانه ختم نکردی.

درآینه نگاه کردم

وچشمهایم راندیدم

عطرهاسکوت اختیارکرده اند

پنجره گوش هایش راتیز کرده

تاببیند

دردچه رنگی

به دیوارخواهدپاشید

دراتاق طوفان می آید

من ازاین باد

که درزندگی ام می وزد

وهم دستی برآتش عشق دارد

می ترسم

نترس

دردکشیدنم دراتوبوس

دردفترنقاشی

بازیکنان راخسته می کند

واین شعر

سوت پایان مسابقه می شود

اگرآفتاب

فردادرپیراهنت

رنگ عوض نکرده باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 16:40  توسط زینب فرجی  | 

رویایت رابشناس

سنگ هاهم

               درجهنم ازخوشحالی بال درمی آورند

بگذار

به آهویت غذابدهم

راضی باش

وقتی بنددل جیرجیرکی پاره شود

بخنددرآینه

که دعوای ما

نمک من ودریاشده است.

ماه

هم هرچقدردرآب افتاده باشد

شناگرنخواهی بود

باآجروسیمان

بادرد

دلت راگچ می گیرم.

نمک به زخم این هوای مه آلودنپاش

تاچمدانی اناربردارم

باحبابی ازعشق

ساختمانی درخوابت می سازند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 16:17  توسط زینب فرجی  | 

زن شدم

که کنارآجرهای بزرگ این خانه بایستم

وادای دیواردربیاورم

دردل مردم محله رخت بشورم

وهرعروسک زیبایی را

که ناقص به دنیامی آید

دوست داشته باشم

ازصبح تاشب

درپستوی زندگیت قایمم کن

که وقتی خواستی

بروی به جهنم

یک لباس تمیزبه تن ات کنم

بادکمه های سیاه

                سفید

              خاکستری.

ودراتاق پذیرایی ات

آنقدربرقصم

برقصم

که دامن خون آلودم

باچشمهایت سخن نگوید.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 23:58  توسط زینب فرجی  |