تو
درپنهان ترین گوشه عکس

غروب کن
من

روی صندلی چرخدارمی نشینم

امیدقایقی ست

که تنهایی

من وتورا

به دل دریامی فرستد

کاش دراین قاب عکس کهنه هرگزپیرنمی شدیم

گیتارت موج دارد

بزن

این بیداری آلزایمرگرفته

خوابم کن

و

تاصخره های ساحل سیگاربکش

که دراین دودشدن ها

بهم ربط پیداکنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 15:6  توسط زینب فرجی | 
من آبستن یک جهنم سردم ازتو

وقتی ازخواب بیدارشدم

گفتی:

چیزی به نیمه دوم باقی نمانده است

بازی ماکابوس وحشتناکی بود

که آن رابه

یک رابطه عاشقانه ختم نکردی.

درآینه نگاه کردم

وچشمهایم راندیدم

عطرهاسکوت اختیارکرده اند

پنجره گوش هایش راتیز کرده

تاببیند

دردچه رنگی

به دیوارخواهدپاشید

دراتاق طوفان می آید

من ازاین باد

که درزندگی ام می وزد

وهم دستی برآتش عشق دارد

می ترسم

نترس

دردکشیدنم دراتوبوس

دردفترنقاشی

بازیکنان راخسته می کند

واین شعر

سوت پایان مسابقه می شود

اگرآفتاب

فردادرپیراهنت

رنگ عوض نکرده باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 16:40  توسط زینب فرجی | 
آزیتا قهرمان

بهارانه

 

ابرهایت پنهان هنوز

خوابهایت از بیراهه می رود

اما  با همین مختصر آسمان

می شود در قطره ای پارو کشید.

 ایستاده ایم و

 دریا در خون درخت 

 بیدار می شود.

 باد گوشه ی تو را گرفته و

همه ی خاکسترها امروز دیوانه اند.

وقتی پرنده می خواند

طول و عرض خدا

جزیره ای سبز است.

ماه دل می زند

در انگشتی که می کشم بر قلب باد.

در سایه ی شیشه های روبرو

در خط کوتاهی شبیه پروانه ها

 اسم کوچکی هستیم ما

 

تنها  بهار می تواند ثابت کند

 برگشته ایم

حتی وقتی  رفته ایم

می شود صدایمان کرد دوباره.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 23:13  توسط زینب فرجی | 
رویایت رابشناس

سنگ هاهم

               درجهنم ازخوشحالی بال درمی آورند

بگذار

به آهویت غذابدهم

راضی باش

وقتی بنددل جیرجیرکی پاره شود

بخنددرآینه

که دعوای ما

نمک من ودریاشده است.

ماه

هم هرچقدردرآب افتاده باشد

شناگرنخواهی بود

باآجروسیمان

بادرد

دلت راگچ می گیرم.

نمک به زخم این هوای مه آلودنپاش

تاچمدانی اناربردارم

باحبابی ازعشق

ساختمانی درخوابت می سازند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 16:17  توسط زینب فرجی | 
هیچ چیز

ذهن اش را پرنکرد

جززباله ها

وقتی به رفتگرمحله

                      گفتم دوستش دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 0:29  توسط زینب فرجی | 
دراشیا این اتاق

آنقدر پیچیده شدم

که باهیچ کلمه ای تورا نمی فهم

صندلی به دیواربرخورده

ودریا

سربه سرم می گذارد

روسری آبی نمی خواهم

به شکل گلدان

یا شبیه سیگار

باش

وبجنگ

که این زن یک اتفاق عاشقانه نیست

مرگ

ازتوخواهش نمی کند

لباس سفیدپرستارروانی ام کرده است

بازافسرده نیستم

اماحرف که می زنم

روی ابرها راه برو

کودکی بربادرفته ات را

به این تخت بسته ام

تاترکم نکنی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 21:36  توسط زینب فرجی | 
زن شدم

که کنارآجرهای بزرگ این خانه بایستم

وادای دیواردربیاورم

دردل مردم محله رخت بشورم

وهرعروسک زیبایی را

که ناقص به دنیامی آید

دوست داشته باشم

ازصبح تاشب

درپستوی زندگیت قایمم کن

که وقتی خواستی

بروی به جهنم

یک لباس تمیزبه تن ات کنم

بادکمه های سیاه

                سفید

              خاکستری.

ودراتاق پذیرایی ات

آنقدربرقصم

برقصم

که دامن خون آلودم

باچشمهایت سخن نگوید.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 23:58  توسط زینب فرجی | 
نمی خواهم

 تورابالغ به خانه بیاورند

می ترسم

ازپیراهنی که روبه غروب پهن شده باشد

عوض می کنم

زنی راکه روسری ندارد

وعرسک است

تازمین به زیبایت فکرمی کند

مادورمی زنیم عوضی

باران

موهای صاف ومجعد رامی شورد

وصدای کسی نمی آید

گیتاربزن

ماهی هامی رقصند

که تولنگه کفش های سربازی ام راپس ندهی.

پادرکفشی کن

که دلش مثل من خون است

پشیمان می شوی

می خوانی

وبالغ دردامن من آرام می گیری.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1392ساعت 1:38  توسط زینب فرجی | 
مثل پرنده ای که آوازش راگم کرده

ازاین شاخه

به آن شاخه پریدی

حوصله ات که ازهوای من سررفت

فهمیدی

اینجاقلبی نیست

تابگیرد

شاید

دیواری کوتاه ترازدیوارخانه مانیست

که می گویی

کاش زندگی درونم اینهمه پیرنبود

می ترسم

نیازبه عصاداشته باشی

تاکسی

ایستگاه

وراننده ای

که اگر خواندن بلدنبود

شایدمارابه مقصدمی رساند

وقتی چراغ سبز

قرمزنمی شود.


+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1392ساعت 13:39  توسط زینب فرجی | 
زن

ازباران می ترسد

ازاینکه زمین خوب نچرخد

وچشم کسی ترنشود

به تاریکی که پناه برد

روز

مثل خوره به جانش افتاد

شایدداشت درخت می شد

دراین عکس

چتررابردار

ودل بزن به دریا

آب بود

وآتش بود

بوی چهل سالگی می آمد

دراتاق

...

...

وسیلی که خانه رابرد

اماهیچ چیز

خیال عوض شدن نداشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1392ساعت 22:58  توسط زینب فرجی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
شعرهایی ازمن درعصرجدید(مجله تخصصی شعر)
شعرمن درنشرالکترونیک ادبیات ایران-نورهان
شعرهای من دروبلاگ یدالله مشرف زاده
شعرهایی ازمن درکانون فرهنگی چوک
شعرهایی ازمن درمجله ادبی شمال _هجوم
وبلاگ دومم
شعرهایی ازمن درمجله الکترونیکی عقربه
شعرهایی ازمن درهجوم
شعری ازمن درپیاده رو
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
دی 1392
آبان 1392
شهریور 1392
پیوندها
وحيدحياتلو
انتشارات فرهنگ ايليا
كتاب ماه ادبيات
پياده رو
هجوم
پايگاه ادبي متن نو
نشريه عروض
هوشنگ چالنگي
نشریه تخصصی شعریانوس
ماهنامه شعرتخصصي كندو
سايت دفترشعرجوان
علي باباچاهي
حافظ عظيمي
منيره حسيني
مصطفی روحی
میلادجنت
خانه شاعران جهان
وازنا
حامدرحمتی
فرازبهزادی
آرش نصرت اللهی
آنات سایت تخصصی شعرکوتاه ایران وجهان
لیلامشفق
تازه های ادبی
بانک مقالات ادبی
نقدهای ادبی
بهاره نوروزی
مجله الکترونیکی عقربه
زبیده حسینی
محسن جعفری
فریباعباسی
نصور
دیباچه
بالکن ـ سایت ادبی
انجمن شاعران ایران
لوح ـ پایگاه فرهنگ وادب فارسی
خانه عکاسان ایران
مرکزآفرینشهای ادبی حوزه هنری
معصومه نوروزی
احسان مهدیان
ادبيات ما
فلسفه وحكمت
خانه كتاب
نشريه فرهنگي هنري آدم برفي ها
وب سايت رسمي ليلا صادقي
زينب اميري
فرزام یاسمی
مهدی آخرتی
مهدی فرجی
مجتبی ابراهیمی
علی معبودی
انجمن شاعران ایران 2
استاد شبنم فرضی زاده(شبنم)
آلماباغي(انجمن ادواري شعر)
دانیال رحمانیان
سابیرهاکا
پایان نامه زبان وادبیات فارسی
محمدلوطیج
غلامرضانصراللهی
سیدحسین حسنی_وکیل دادگستری
مدومه
نوشتا
سایت نورهان
ایشیق
نسیم جعفری
رقیه کبیری
ارسلان زنگانی
وبلاگ ترکی لیلا کحالی
ابراهیم عالی پور
سایت آوانگارد
عصرجدید(مجله تخصصی شعر)
وب سایت رسمی نیمایوشیج
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

دریافت کد:

Chouk Cultural Center