(وشعري تازه براي ديگري)

ما دوكوه جدا ازهم بوديم

كه براي هم ساخته نشده بوديم

نه صدامان

شبيه هم در گوش ها زنگ مي زد

ونه سن مان

به قهر وآشتي درجنگ قدمي داد

بيا

فريادبزنيم

وقبل از متلاشي شدن

چيزي در قلب ها كشف كنيم

چيزي كه قله ي اورست نباشد

براي يك ورزشكار عاشق  پيشه.

زينب فرجي

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 11:41 توسط زینب فرجی |

 

         دقت هايي درباره‌ی پیوندهای سینما و شعرعلی مسعودی‌نیا 

هرگاه گونه‌های مختلف هنری با هم پیوند می‌خورند، به دنبال ویژگی‌هایی می‌گردیم که دو هنر به هم وام داده‌اند و بدل به محصولی شده‌اند که هم خصایص این را دارد و هم خصایص آن، اما نه این است و نه آن. «نه این و نه آن» بودن گاهی چنان از «این» و «آن» فاصله می‌گیرد و اعلام استقلال می‌کند که خود بدل به گونه‌ی هنری تازه‌ای می‌شود. «اپرا» نمونه‌ی بارز چنین فرایندی است: هم خصایص تئاتر را در خود دارد و هم خصایص موسیقی آوازی را، اما نه تئاتر است و نه موسیقی آوازی. این هنر تلفیقی چنان برای خود قواعد نوین تعریف کرده و از خاستگاه‌های اصلی خود مستقل شده که دیگر ذیل هیچ‌یک از آن خاستگاه‌ها نمی‌گنجد. اما در مورد «سینمای شاعرانه» اوضاع از چه قرار است؟ نکته‌ی خاص مطرح در این مورد دو‌طرفه نبودن این فرایند است. مفهومی که از «سینمای شاعرانه» استنباط می‌کنیم، آلترناتیوی با عنوان «شعر سینما‌گونه» ندارد. یا به عبارت بهتر، دارد؛ اما نه به این غلظت و قطعیت. یکی از دلایل چنین وضعیتی شاید آن باشد که سینما خواهی‌نخواهی به ادبیات وابسته است، اما ادبیات بخش عمده‌ای از تاریخ چندین‌وچند قرنی خود را بدون حضور سینما و بی‌نیاز از آن سپری کرده ‌است. به نظر می‌رسد «سینمای شاعرانه» از آن ترکیب‌های استقلال‌یافته نیست. چراکه معنایش این نیست که فیلمی هم از سینما و هم از شعر وام گرفته و دیگر نه سینماست و نه شعر. باز به نظر می‌رسد وقتی از «سینمای شاعرانه» حرف می‌زنیم، تلویحاً بر این امر آگاهیم که کفه‌ی سینما در آن همچنان سنگین‌تر است و «شاعرانه» بیشتر صفتی است برای تشریح شگرد تخیل و تصور سازنده‌ی فیلم. ازاین‌روست که صفت شاعرانه را به سینمایی اطلاق می‌کنیم که بتوان پاره‌ای از کیفیات زیبایی‌شناسانه‌ی شعر را در آن یافت. در همین‌جا می‌توان بسیاری از سوءتفاهم‌های موجود درباره‌ی چیستی «سینمای شاعرانه» را بر‌طرف کرد. اگر تعریف اخیر این نوشتار را برای سینمای شاعرانه پذیرا باشیم، آن‌گاه باید بپذیریم که این عبارت می‌تواند دامنه‌ای بسیار گسترده‌ داشته باشد و بخش عمده‌ای از تاریخ سینمای جهان را تحت پوشش خود قرار دهد. خاصه در این روزگار که شعر دیگر به کلیشه‌ها و پارادایم‌های دُگمِ گذشته تن نمی‌دهد و وارد ساحت تجربی تقریباً بی‌دروپیکر و بدون مرزی شده است. در اینجا ناچاریم پاره‌ای از بدیهیات را دوباره مرور کنیم. شعر و سینما از یک‌سو در دو حیطه‌ی نشانه‌شناسانه‌ی متفاوت و گاه متنافر قرار دارند. درعین‌حال شعر انتزاعی‌ترین شکل زبان است که از بیان مستقیم واقعیت تاریخی طفره می‌رود. سینما نیز بازسازی یا بازنمایی تصویری خیالی یا مستند از واقعیتی تاریخی است. شعر برای کسب هستی خود ابزاری جز زبان ندارد، اما سینما از ابزارهای مختلف بهره می‌گیرد تا برای خود زبانی بیافریند. بااین‌حال این دو گونه‌ی هنری دو نقطه‌ی اشتراک انکارناپذیر دارند: تصویر و تخیل. اگر ذهنیت خود را در مورد سینمای شاعرانه مرور کنیم، احتمالاً به این نتیجه می‌رسیم که معمولاً سینمایی را واجد این صفت می‌دانیم که شیوه‌ی تخیل و تصویر‌سازی آن نزدیک به زیبایی‌شناسی شاعرانه است. اگر‌چه، این زیبایی‌‌شناسی معمولاً (به‌ویژه درکشور ما) تلقی فروکاسته‌شده‌ای دارد و منحصر می‌شود به حضور ابژه‌هایی که نقشی سمبلیک ایفا می‌کنند یا تصاویری کارت‌پستالی، با چیدمان‌هایی که بیشتر به نقاشی قرابت دارند تا شعر؛ اما حقیقت این است که شاعرانه بودن سینما می‌تواند منتج از فرایندهای پرشمار دیگری باشد. پرداختن به همان دو المان اصلی (یعنی تخیل و تصویر) خود می‌تواند بسیاری از این فرایندها را برای ما روشن سازد. برای آسان‌تر شدن کار، سینما را محدود می‌کنیم به سینمای داستانی. سینمایی که شاید قصه‌گو هم نباشد، اما روایتی را در لایه‌ی زیرین خود حمل می‌کند. چنین سینمایی به همین دلیل می‌تواند با ساختار شعر همانندی‌هایی داشته ‌باشد. شعر هم معمولاً روایتی را در لایه‌های زیرین خود حمل می‌کند، اما به کمک زبان شکل انتزاعی به خود می‌گیرد. در سینمای داستانی لا‌جرم با تخیل سروکار داریم. چه تخیل را به قول «هابز» استعدادی برای بیان جذاب و تازه‌ی اندیشه بدانیم، چه طبق نظر «کالریج» آن را نیروی پیوند‌‌دهنده‌ی ذهن و طبیعت بنامیم، چه به شیوه‌ی پدیدار‌شناسانه‌ی «باشلار» آن را احضار خاطره‌ از بطن حافظه و بازنمایی آن در هیأت پدیدار نو بپنداریم و چه طبق گفته‌ی «سارتر» و بعدها «رابرت اسکولز» آن را مدیوم جدایی از واقعیت تاریخی و ورود به واقعیت داستانی تلقی کنیم. در مواجهه با سینمای داستانی، وارد دنیایی تخیلی می‌شویم، اما این دنیای تخیلی را تنها زمانی به صفت «شاعرانه» مزین می‌کنیم، که در آن همانندی‌هایی با تخیل موجود در شعر بیابیم. ادبیات و سینما هر دو واقعیت تاریخی را تحریف می‌کنند و در شعر نهایت این تحریف را می‌بینیم، چراکه نیروی محرکه‌ی آن تخیلی بی‌مرز و بی‌مهار است که امکان بازیابی ما‌به‌ازاهای بیرونی را برای ماوقعِ متن نا‌ممکن یا بسیار دشوار می‌سازد. به‌این‌ترتیب هر‌گاه جهان‌واره‌ای با همین خصلت در سینما هم ساخته شود، می‌توان با اطمینان گفت که با سینمایی شاعرانه طرف هستیم. از دیگر سو اما در هر دو هنر با تصویر سروکار داریم. کنش مکانیکی فیلمبرداری در سینما این امکان را مهیا می‌سازد که بدون نیاز به واسطه‌ی تخیل هم با تصویر مواجه شویم. به محض آغاز فیلمبرداری، ثبت تصاویر آغاز می‌شود و این سازوکار کاملاً مستقل از جریان تخیل کارگردان و فیلمبردار نیز ادامه خواهد یافت. تخیل کارگردان وقتی به تصویر اضافه می‌شود که با چیدمانی خاص، از چشم‌اندازی خاص، سوژه‌هایی خاص را در قاب خود قرار دهد یا از قاب حذف کند. اما تصویر در شعر، بدون تخیل، امکانِ وجود نخواهد داشت. شعر وظیفه‌ی گزارش عینیت‌ها را برعهده ندارد. شعر می‌کوشد عینیت و واقعیت را وارد ساحت تخیلی خود کند و به‌گونه‌ای دیگر ظاهرشان سازد. این تعبیر «رضا براهنی» از تصویر در شعر می‌تواند قدری موضوع را روشن‌تر کند: «تصویر حلقه ‌زدن دو چیز از دو دنیای مغایر است به وسیله‌ی کلمات در یک نقطه‌ی معین. این دو چیز یا چندین چیز ممکن است ظرفیت‌های عاطفی یا فکری داشته باشند و نیز معمولاً به زمان‌ها و مکان‌های مختلف تعلق دارند که به وسیله‌ی یک تصویر به یک‌جا جمع می‌شوند. قدرت تصویر‌سازی مهم‌ترین قسمت قدرت تخیل است.» پس تصویر در شعر به‌نوعی واسطه‌ی بازنمایی تخیل است. ازاین‌رو وقتی شاعر به تشبیه، استعاره، نماد، اسطوره و تمثیل روی می‌آورد، در حال ساختن تصویر است. در این میان استعاره و نماد و تمثیل از شگردهای رایج تصویر‌سازی سینمایی هم هستند. هرچه این استعاره‌ها و نمادها و تمثیل‌ها در فیلم شکل تصویری غیر‌مستقیم‌تر و مبهم‌تری از واقعیت تاریخی را روی پرده بیاورند، تصاویر آن فیلم کیفیت شاعرانه‌ی بیشتری می‌یابند. حال ببینیم تعبیر عام ما از سینمای شاعرانه چیست. سایت موبی در مقاله‌ی «شاعران سینما» چنین می‌نویسد: «به کارگردان‌هایی فکر کنید که فیلم‌هایشان بیشتر شبیه شعرهای مصورند: سرشار از اشارات تصویری، کنایات و تصویر‌سازی‌های بازیگوشانه. در مورد کارگردانانی صحبت می‌کنم که زبان شخصی‌شان به زبان شعر شباهت دارد. منظور از شعر در اینجا زبانی است تغییر‌شکل‌یافته که در آن واژگان می‌توانند به معنای چیزها، افکار و احساسات بسیاری باشند که به‌شدت فشرده، چگالیده و متبلور شده‌اند.» اما مثال‌های او از این کارگردانان تقریباً همان چیزی است که انتظار داریم: «پاراجانف، روییز، فلینی، بونوئل، تارکوفسکی، آنجلوپولوس، اریک، روشا، پازولینی، کوکتو، گریناوی، برگمان، و بلاتار.» تمامی این کارگردانان کم‌وبیش از حیث جنس تصویر‌سازی و بیان هنری با هم مشابهت‌هایی دارند. تمامی آنها تا حدی متکی به نماد‌گرایی و نماد‌سازی هستند و درعین‌حال از گزارش مستقیم واقعیت تاریخی با بیانی صریح و رئال طفره می‌روند. اما حقیقت آن است که چنین ویژگی‌هایی تنها بخشی از کیفیت شاعرانه‌ی سینما هستند، نه تمامش. یعنی انگار وقتی فیلمی را شاعرانه تلقی می‌کنیم، تنها به برخی کیفیات شعر کلاسیک اعتنا می‌کنیم و به نوعی بلاغت نظر داریم که از ساحت زبانی وارد ساحت تصویری شده ‌است. اما همان‌طور که در ابتدای این نوشتار اشاره شد، فارغ از این کیفیات شاید بتوانیم بازه‌ی سینمای شاعرانه را امروزه بسیار گسترده‌تر در نظر بگیریم. این توسعه را می‌توان تا حد زیادی منتج از گسترش حیطه‌ی شعر دانست. مثلاً در مرور مثلث زیبایی‌شناختی شعر ایماژیستی (تصویرگرا) می‌توان ما‌به‌ازاهای سینمایی بسیاری برای آن یافت: «بیان رفتار مستقیم اشیا، خواه عینی باشند و خواه ذهنی، عدم استفاده‌ی مطلق از واژه‌ای که در بازنمایی نقشی ایفا نمی‌کند، ریتم منظم یعنی ساختن شعر با بخش‌ها (سکانس‌ها) و عباراتی موسیقایی، نه به شکلی که با مترونوم خاصی هماهنگ باشد.» اگر به جای بیان بگذاریم تصویر‌کردن، به‌جای واژه بگذاریم تصویر یا المان و به جای ریتم منظم پذیرای واژه‌ی تدوین باشیم، آنگاه انگار مانیفستی ایماژیستی برای سینما ارائه داده‌ایم؛ مانیفستی که نیازی هم به ارائه‌اش نبوده، چراکه سینما سالیان سال است که این قواعد را رعایت می‌کند. مقصود از ذکر این مثال آن است که رویکرد‌ها و تکنیک‌های شاعرانه‌ی بسیاری در سینما کارکردی تصویری می‌یابند و می‌توانند منجر به ایجاد کیفیتی شاعرانه در فیلم شوند. مسلماً ذکر تمامی نمونه‌ها و شواهد برای این ادعا نه ضروری است و نه در حوصله‌ی این نوشتار خواهد گنجید. اما تنها برای مرور می‌توان اشاره داشت به چند خصلت بارز؛ مثل اغراق. اغراق در صنایع ادبی کلاسیک ایران نیز جزو آرایه‌های مهم شاعرانه به‌شمار می‌رفته. این اغراق را در سینما نیز می‌توان به گونه‌های مختلفی رصد کرد. مثلاً اغراق در شیوه‌ی فیلمبرداری که باز خود گونه‌های مختلفی را در‌بر می‌گیرد که همگی منجر به ارائه‌ی تصویری شاعرانه می‌شوند. برای نمونه می‌توان یاد کرد از «مصائب ژاندارک» (1927) اثر «کارل تئودور درایر» و اصرارش بر نماهای درشت از چهره‌ی کاراکترها. این دقیقاً همان کاری است که در شعرهای برخی از شاعران ایماژیست یا ابژکتیویست هم مشاهده می‌شود یا فیلمبرداری سیال «گاسپار نوئه» در فیلم «بازگشت‌ناپذیر» (2003) که از نمایی نا‌مرتبط عمومی روی سوژه‌های درگیر در داستان فوکوس می‌کند. چنین خصلتی را می‌توان در شعرهای «مونیکا فرل» یا بسیار پیشتر از آن «ویلیام کارلوس ویلیامز» و «الیوت» (خاصه در راپسودی شب بارانی) نیز به‌عینه مشاهده کرد. اغراق در تخیل نیز خصلتی ذاتاً شاعرانه است. هر‌چند شاید عمدتاً آن را به پروسه‌ی فانتزی یا تخیل سوررئال نسبت می‌دهند. اما دگردیسی کاراکترهای سینمای «دیوید لینچ» یا خشونت به مضحکه کشیده‌شده‌ی فیلم‌های «تارانتینو» و حتی کنایه‌های غلو‌شده‌ی «چاپلین» در «عصر جدید» و «دیکتاتور بزرگ» هم چندان از شعر دور نمی‌افتند. نمونه‌ی دیگر را باید در فضا جست. ما می‌دانیم که فضا‌سازی شعری تفاوت‌هایی اساسی با فضا‌سازی داستانی دارد. عمده‌ترین تفاوتش این است که در شعر نیازی به منطقی بودن المان‌ها نیست و از دیگر سو شعر به شکلی نا‌محدود امکان مصادره‌ به مطلوب و تحریف واقعیت تاریخی و عینی را در اختیار دارد. سینما نیز همانند شعر می‌تواند این تحریف را انجام دهد و فضا را به‌نفع گفتمانی که در آن جریان دارد مصادره‌شده و تحریف‌شده پیش روی بیننده قرار دهد. نمونه‌ی بارزش جنبشی است که در دهه‌ی سی میلادی در فرانسه شکل گرفت و نام با‌مسمای «رئالیسم شاعرانه» را برای خود برگزید. در رئالیسم شاعرانه (و خصوصاً در آثار برجسته‌ترین کارگردانش «ژان رنوار») ما با فضایی تیره، محزون و تلخ طرف هستیم و آدم‌هایی به‌غایت رمانتیک که نهایتاً سرنوشتی جز مرگ در انتظارشان نیست و اسیر نوعی جبر ناتورالیستی هستند. همان‌طور که از نام این سینما بر‌می‌آید، خبری از استعاره و تخیل سوررئال در آن نیست. این فیلم‌ها به شکلی رئال به شعر نزدیک می‌شوند و عمده‌ترین دلیلش هم بافت شاعرانه‌ی موجود در فضای آنهاست. پس وقتی با آثار برجسته‌ی ژانر وسترن و وسترن‌اسپاگتی طرف هستیم، شاید بتوانیم نشانه‌های فضا‌سازی شاعرانه را در آنها نیز بیابیم (مثلاً در فیلم‌هایی چون «و خداوند به قابیل گفت» (1969) اثر «آنتونیو مارگریتی»). نوع رادیکال‌تر این فضا‌سازی را می‌توان در فیلم‌هایی دید که مبتنی بر نوعی بی‌مکانی (یا به‌عبارت بهتر لامکانی) هستند. فیلم‌هایی چون «شهر گناه» (2005) اثر «رابرت رودریگوئز و فرانک میلر» یا حتی به شکلی رقیق‌تر در «باشگاه مشت‌زنی» (1999) اثر «دیوید فینچر». گاهی این تکنیک‌ها حتی ادبی‌تر رخ می‌دهند و چندان ارتباطی با پروسه‌ی تصویر‌سازی ندارند. مثلاً ترجیع‌بندهای رفتاری یا کلامی شخصیت‌ها در سینما می‌تواند برسازنده‌ی کیفیت‌های شاعرانه باشد. تکرار یکی از کهن‌ترین پارادایم‌های فرم‌ساز در شعر است. یکی از نمونه‌های متأخر استفاده از این تکنیک را می‌توان در فیلم «باید همین‌جا باشد» (2011) ساخته‌ی «پائولو سورنتینو» دید که شخصیت «چیین» با بازی «شان پن» چند دیالوگ را در بزنگاه‌های خاصی تکرار می‌کند. مثل «یه چیزی اینجا هست که اذیتم می‌کنه. مطمئن نیستم که چیه. اما یه چیزی هست». او هر ‌بار که در زندگیش با گرهی عاطفی و ارتباطی مواجه می‌شود، با ادای خونسرد این جمله موقعیت روانی خویش را بروز می‌دهد. دقیقاً مثل شعری از «بکت» که با تکرار ترجیع‌بند‌وار «چی می‌گن بهش؟» موقعیت ابزورد راوی در قبال محیط اطرافش بازنمایی می‌شود؛ گزاره‌ای که اطلاعات خاصی ندارد، اما لایه‌های معنایی بسیاری پیدا می‌کند. غرض از ذکر این نمونه‌های اندک بازگشتن به موضوعی است که در ابتدای نوشتار ذکر شد. اگر بخواهیم رد شاعرانگی را در سینما بیابیم، باید نگاهی متوسع‌تر داشته‌ باشیم چراکه شاعرانگی در ادبیات امروز جهان معنایی متوسع است. شاعرانگی در سینما تنها محدود به تمایل المان‌ها به نماد‌شدن، ساحت فانتزی/سوررئال و میتولوژیک، کمپوزیسیون‌های فکر‌شده‌ی تصویری فیگوراتیو و امثالهم نیست. بااین‌حال گاهی شاید در آثار نازل سینمایی هم بتوان رگه‌هایی شاعرانه یافت و این شاعرانگی قطعاً به‌خودی‌خود ارزشی برای فیلم‌ها محسوب نخواهد شد. شاید بهتر باشد باز‌تعریفی برای سینمای شاعرانه در‌ نظر گرفت و آن را به سینمایی اطلاق کرد که با جهان‌واره‌ی شعری ارتباطی تنگاتنگ دارد، سینمایی که با تصویر همان می‌کند که شعر با زبان. البته چنین رویکردی رادیکالی خواهد بود، اما می‌تواند مرزی باشد برای تفکیک سینمای شاعرانه و سینمایی که رگه‌های شاعرانه در آن دیده می‌شود. آن‌وقت احتمالاً برخی فیلم‌های «ژان کوکتو»، «کیم کی دوک»، «تارکوفسکی»، «گاس ون‌سنت»، «دیوید لینچ»، «جیم جارموش»، «دیوید کراننبرگ»، «آلن روب‌گریه»، «لی وو سئونگ» و دیگران را می‌توان ذیل این تعریف رادیکال جای داد. در غیر این صورت بهتر است از خود بپرسیم آیا سینمای غیر‌شاعرانه هم داریم. آیا سینمایی داریم که-‌فارغ از سطح کیفی و موضوعی فیلم‌ها- بتواند عاری از استعاره و تمثیل و تشبیه و نماد‌سازی و اسطوره و خیال چیزی را به تصویر بکشد؟ به نظرم پاسخ این پرسش منفی است.

منبع: سايت شبكه ي آفتاب

قصدمن فقط از كپي اين مطلب استفاده ي بهينه از آن ودسترسي آسان به آن براي مطالعه مي باشد .

از آقاي علي مسعودي نيا بخاطر كپي معذرت مي طلبم.

باشدكه رستگارشويم

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 11:30 توسط زینب فرجی |

«تنها شاعران می توانند در زندگی یک عصر وحدتی ایجاد کنند.اهل علم برای این کار ناتوانند،به این علت که آنان فقط سطح زندگی را تا آن جا که فکر می کنند می توانند دریابند و مطالعه کنند….شاعر آفریننده است و مانند تمامی آفرینندگان به مایه ای نیازمند است که تجربیات ژرف اوست» آلدوس هاکسلی

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 11:20 توسط زینب فرجی |

صورتت را

باسيلي سرخ نگه دار

شب درچادرش،زنانه گريه مي كند

روزدرچادرش،مردانه مي خندد

شايدباگلهاي اپارتماني اشتباهت گرفته باشند گوزن ها،

نگران ماشيني هستم

 كه فرمان نداشته باشد

ياموتوري كه وقتي پرشي عاشقانه داشت

ازيادببرد

اين خيابان دوربرگردان ندارد

چراغ هاي قرمزدرحافظه روشن ميشود

دخترم

هنگام تصادف به دنيامي آيد

وازطبقات پايين جامعه طناب هامي بافد

گنجشك هاپرمي دهد

ديوارها ...

حالاماسالهاست كه چادرزديم

كروات مي بنديم

وروسري سرمي كنيم

سرچهارراه ها.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:59 توسط زینب فرجی |

شعری ازمن درپایگاه ادبی الوار 

http://www.alvarha.ir/archive/poetry-iran/زینب-فرجی.html

+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:58 توسط زینب فرجی |

تیکان لارا تاپیشیریرام الیمی 


قیش قوینوندا یوخولاردان یورولورام. 


قوجاقیمدا اولدوزلارلا 


گؤرنئجه سنه ویریلیرام. 


یالان اولور  


قوجاغیمداکی گؤی لر اگر... 


باغیشلا قارداشیم   


بیرده 


تاپشیراوتوبوس لارا قاپیمیزدان کئچسین لر 


بیلمیرم نییه سنسیز 


گونشین تیکان لاری کؤنلومه باتیر

+ نوشته شده در جمعه پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 19:18 توسط زینب فرجی |

قارانلیق  
 
دایان 

بورادا گؤزلریمه ساتاشان هرگؤل 

داغا  
داشا  
آغلاییر 

ایشیق لاری اؤزله میش لر... 

آچ قاپیلارین 

 آزادلیغین 

یوخوسونو گؤرورلر 
 
اولولر مزارلیقدا  
 
زینب فرجی 
 
+ نوشته شده در جمعه پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 18:7 توسط زینب فرجی |

غمگینم  


 مثل خلبانی که درلحظه پرواز 


 بال هایش را جاگذاشته باشد 


 خسته ام 

خسته

چون اسبی که یال هایش را فراموش کرده 


 می رود 


 می خواهم آب شوم 


 زن  


 استخوان های پسرش راکه تازه ازجنگ برگشته 


 بغل می گیرد 


 پاهایش رابه خانه بخت می فرستد 


 وبادست هایش... 


تاموشک های کاغذی  


 خانه یمان راویران نکرده  


 بیا 


با صلح  


 به سلامتی خودمان دست بدهیم 


 مسافری که درلحظه سقوط 


 پیروزنشود 


 قطعا خدایی راخوشحال کرده است. 


زینب فرجی

+ نوشته شده در جمعه پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 16:33 توسط زینب فرجی |

این مترسک آدم نمی شود


درخیابانی /که شخم زده باشی


کلاغ.


زینب فرجی

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 21:34 توسط زینب فرجی |

آیا هیچ پیراهن پاره ای سلول انفرادی تو نبود؟


 زمان ازروبرو خنجرمی زند


 وزنی دروسط اتوبان...


عریان ترشدم


 باورهایم را...


اکنون درجوی گذشته گریه می کنم


 وچشمهایم


 ازاین شهربه آن شهرمی برندم


 آبستن پروانه ای زخمی نباش


 رنج

 
درمشت گره شده ات به دنیا آمده

 
ماشین عروسی ات رادرقلبم آتش زدند


 آتش نشان هانمی آیید؟


 رفتند را


 به تمام دنیامی گویم


 وامشب دردلم عزای عمومی اعلام می شود


 پرچم صلح رابالانبردند/نبرید


 غم ازدرشادی درآمده


 ومرگ ازدر...


شیطان که نباشی


 ازنوازش چنین آدمی سربازمی زنم.


زینب فرجی

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان ۱۳۹۳ساعت 15:19 توسط زینب فرجی |

مطالب قدیمی‌تر